سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعرشبهای روشن
...
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای ابی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بردل نشسته
توتنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
...
به شب می سپارم توراتا نسوزد
به دل می سپارم تورا تا نمیرد
اگرچشمه ی واژه ازغم نخشکد
اگر روزگار این صدارانگیرد
خداحافظ ای برگ وبارهمیشه
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگرسبزرفتی اگرزردماندمخداحافظ ای نوبهار همیشه
تقدیم به hapki_rn عزیزم که حضورش اسمونمو ابی تر کرد....
شاید تو بری اما سایه ات همیشه با منه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 13:13  توسط Doki
|

خوابـگاه دخــتـران ( شب )
سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه:
چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن
تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که
بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده
19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)شبنم:
(او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد
بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو
برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه:
(اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر
سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی
شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری
سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم... دیگــه
گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از
بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن
به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل
نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در
همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس
عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته»
با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)
خوابــگاه پســران (شـب)
سکــانـس
دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده
انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن
مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در
حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق:
مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش
کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر
قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی
میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به
نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن.
اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از
محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد)
آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس.
دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 19:17  توسط Doki
|
یه چند وقت بازار شکستن صندلیتوی مدرسه ما داغ شده و هر چند روز یه بار(؟)شاید هم هر روز چند بار(؟؟؟)صندلی خورد می شه و قضیه هم اینه که ما هیچ دخالتی توی خورد شدنش نداریم.باور کنید...توی این چند روز اخیرچندین صندلی قربانی شدن که در زیر فهرستی از مقتولین رو واستون جهت شادی روح مرحومین آوردیم:
1.اولین مرحوم(صندلی):n.fمی خواست صندلیشو واسه امتحان جا به جا کنه که صندلیه یه هو از وسط نصف شد.
2.دومین مرحوم:n.mنشسته بود روش که یه هو وبدون هیچ اطلاع قبلی صندلیه ترکید وبه 3 قسمت مساوی تقسیم شد.
3.سومین مرحوم:سر کلاس فیزیک بودیم که یه هو دیدیم از ته کلاس داره صدای خنده میادو هممون برگشتیم ببینیم چه خبره؟!که دیدیم صندلی fafaبه 4 قسمت مساوی تقسیم شده.
4.چهارمین مرحوم:سر کلاس زیست بودیم که این دفعه دیدیم از وسط کلاس صدای انفجار اومد برگشتیم دیدیم یه مرحوم دیگه هم به جمع مرحومین اضافه شده و این دفعه به 5قسمت مساوی تقسیم شده.
البته این تمام قضایا نیست و موارد بسیاری مشابه اینا اتفاق افتاده که به علت سایر موارد ذکر نمی کنیم شون!
واسه شادی روح مرحومین جمیعا صلوات....
تست :iq
1.به نظر شما دلیل خورد شدن صندلیها چیه؟؟؟
1)وزن زیاد اونی که نشسته روش 2)عوض شدن مدیر مدرسه
3)خودکشی دسته جمعی 4)خسته شدن از این دوروزمونه
5)یوزارسیف 6)سایر موارد 7)همه گزینه ها صحیح است
8)هیچکدام
2.چی کار کنیم دیگه خورد نشن؟؟؟
1)روی زمین بشینیم درس بخونیم 2)مدرسه رو تعطیل کنیم
3)مدیر رو عوض کنیم 4)رژیم بدیم به دانش آموزا
5)به صندلی ها امید بدیم 6) سایر موارد 7)هیچکدام 8)یوزارسیف رو دعوت کنیم به مدرسه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:44  توسط AP_vaezi
|
مصتخات=منظور مختصات (doki)
محاصبه= منظور مصاحبه (ap.vaezi)
مینگین=منظور میانگین(djm2)
حاتمی سیا=منظور حاتمی کیا(doki)
درم سرم میارم=منظور سر در میارم(ap.vaezi)
لب تپ(labtap)=لب تاپ (djm2)
۲بارmesbat =منظور ۲بار مثبت (doki)


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:46  توسط dragon
|
تیکه کلام هفته: !berao
شنبه: fafa_hapkido :تمرین های ریاضی رو نوشتی؟
dragon: !berao
یکشنبه: hapki_r.n :واسه امتحان فیزیک خوندی؟
!berao:jimmy_neotron
دو شنبه: مزاحم تلفنی می تونم باهاتون آشنما بشم؟
AP.vaezi:!berao
سه شنبه: خانم مدیر: گوشی نیارین مدرسه!
Mat:!berao
چهار شنبه: iversonمو هاتو بکن تو!
Pat:!berao
پنج شنبه: (سر امتحان شیمی) djm2:سوال۷ چی میشه؟
DOki:!berao
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:6  توسط Doki
|
1)study:don’t fail
2)don’t study:fail
1)+2)=
Study+don’t study=fail+don’t fail
Study(1+don’t)=fail(1+don’t)
Study=fail
So don’t study…
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:47  توسط Doki
|
لطفا با کفش وارد نشوید!
به قرار ملاقات چندتا رفیق فابریک خوش اومدی!
بهت تبریک میگم که مفتخر شدی به چنین وبلاگ باحالی وارد بشی و با بچه هاش آشنا بشی!
اینجا از هر تیپی یکی هست!
استعداد های درخشون این وبلاگ:
fafa_hapkido و hapki_r.n رزمی کارای وبلاگن . توصیه می کنم زیاد باهاشون شوخی نکنین!
djm2 رو واسه تلطیف فضای وبلاگ آوردیم!
pat و mat هم شخصیت های جلف و ژیگول وبلاگن!
deragon این شخصیت ترسناک وبلاگه!
Iverson شخصیت بسکتبالیست وبلاگمونه!
jimmy_neutron اینو واسه خنده آوردیم . شخصیت کارتونیه وبلاگه!
AP.vaeziهم که شخصیت مجهول وبلاگمونه! من که مدیرم چیزی در باره اش نمی دونم( درباره اسمش!) شما هم نیاز نیست بدونید!
Doki من هم که مدیر وبلاگم و نقشcontrol panel کامپیوتر رو بازی می کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:25  توسط Doki
|